تبليغاتX

رویای من: نفیسه .:به خانه من اگر آمدی ای مهربان چراغ بیاور :. .: www.nafiseh-joon.blogfa.com به خونه خودتون خوش اومدید :.

عاشقانه
اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
 دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است
اكسير من نه اينكه مرا شعر تازه نيست
 من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است
دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست
 با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
 دريا كه از اهالي اين روزگارنيست
امشب ولي هواي جنون موج ميزند
دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست
 اي كاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين
دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

سلام به تمامی دوستان عزیزم

راستشو بخواین هفته دیگه پنج شنبه یعنی ۱۶ شهریور من و نفیسه جون به امید خدا و با امید فراوان به لطف بی نهایت پروردگار بی همتا و با توسل به ائمه اطهار قراره که با هم ازدواج کنیم

من تا ۱۰ روز دیگه به نت نمیام وخواستم دوستای عزیزمون رو هم در شادی خودمون شریک کنم

 

منتظر پیام های زیبای دوستان هستم تا بعدا بیائیم و اونا رو بخونیم

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

 
 
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
من مي شناختم او را
نام تو راهميشه به لب داشت
حتي در حال احتضار
آن دلشكسته عاشق بي نام و بي نشان
آن مرد بي قرار
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود
وگفتگو نمي كرد
جز با درخت سرو
در باغ كوچك همسايه
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويري از بلندي اندام مي كشيد
و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را
تحقير كرده بود
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
او پاك زيست
پاكتر از چشمه اي نور
همچون زلال اشك
يا چو زلال قطره باران به نوبهار
آن كوه استقامت
آن كوه استوار
وقتي به ياد روي تو مي بود
مي گريست
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوي ديدن رويت را
حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت
اما براي ديدن توچشم خويش را 
در آن سرشگ غوطه ور آن چشم را پاك پنداشت 
آلوده است و لايق ديدار يارنيست
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد روزي اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمي آيد
                                         حمید مصدق
***************
من قبلا فکر میکردم که صلوات فرستادن هم مخصوص شیعیان است و زیاد به آن توجهی نداشتم ولی وقتی در قرآن به این مطلب بر خوردم که خداوند و ملائکه نیز بر پیامبر صلوات می فرستند آن وقت فهمیدم که عظمت صلوات تا چه اندازه است.البته من این جمله را هزاران بار شنیده بودم که بعد از نماز گفته میشود ولی نمیدانستم که آیه ای از آیات قرآن است :
سوره الاحزاب آيه 56
 
إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا
 
خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مى‏فرستد؛ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، بر او درود فرستيد و سلام گوييد و كاملاً تسليم [فرمان او] باشيد.
 
پیامبر اسلام آنقدر نسبت به مومنین مهربان و دلسوز بودند که خداوند می فرمایند:
سوره الشعراء آيه 3
 
لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ
 
گويى مى‏خواهى جان خود را از شدّت اندوه از دست دهى بخاطر اينكه آنها ايمان نمى‏آورند!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

قاصدک                                                                                                                                    هان! چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی اما .. اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری
نه ز دیار و دیاری
باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من
همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که فریبی تو فریب
که دروغی تو دروغ

قاصدک هان!
ولی
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام آی کجا رفتی آی!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم
خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک، قاصدک، قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
                                         مهدی اخوان ثالث

تصاویری که سی ان ان نشان نمیدهد:

اینان بچه های همان جنگ افروزانند


Click to view full size image

و اینان کودکان لبنانند:

 Click to view full size image

                  ***********************

دوستان عزیز من قصد دارم از این به بعد در آخر هر یک از نوشته هایم یک بحث هم از دینمون بیارم تا بتونیم با کمک همدیگه در کنار دنیامون یه نیگاه کوچیکی هم به آخرتمون هم داشته باشیم.اگه نظرتون رو بگین و در این راه کمکم کنید ازتون واقعا ممنون میشم.یا حق

من قبلا فکر میکردم که بحث شفاعت که ما در این رابطه خیلی روی ائمه حساب کردیم یه چیزیه که ما شیعیان قبولش داریم و شاید اصلا درست نباشه و ... . اما وقتی قرآن رو یه مطالعه کوچیک کردم دیدم در چندین جا به اون اشاره شده که از جمله در سوره یوسف وقتی برادرهای یوسف لباس یوسف(که در اون موقع عزیز مصر شده بود ) رو واسه یعقوب آوردند و چشم اون بینا شد ، از پدرشون خواستند از خدا براشون طلب بخشش کنه و اون هم قبول کرد که شفیع اونا پیش خدا باشه .

یه آیه دیگه هم در این رابطه میارم: سوره يونس آيه 3

پروردگار شما، خداوندى است كه آسمانها و زمين را در شش روز [= شش دوران‏] آفريد؛ سپس بر تخت [قدرت‏] قرار گرفت‏، و به تدبير كار [جهان‏] پرداخت‏؛ هيچ شفاعت كننده‏اى‏، جز با اذن او نيست‏؛ اين است خداوند، پروردگار شما! پس او را پرستش كنيد! آيا متذكّر نمى‏شويد؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدي را كه تامي كوچولو انجام داده ، به مادرش بگويد .
وقتي مادرش را ديد به او گفت: « مامان ، مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد ، تامي با يه ماژيك روي ديوار اطاقي را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطي كرد ! »
مادر آهي كشيد و فرياد زد : « حالا تامي كجاست؟ » و رفت به اطاق تامي كوچولو.
تامي از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد : « تو پسر خيلي بدي هستي » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال .
تامي از غصه گريه كرد.
ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد .
تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!

مادر درحاليكه اشك ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد.
بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق مي رفت و با مهرباني به تابلو نگاه مي کرد!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

روز مادر و روز زن را به تمام مادر ها و زنان دنیا از جمله همسر مهربان ، مادر فداکار و مادر خانم عزیزم و دوستان وبلاگی تبریک عرض می کنم

شنيدم     پسری    را    جنايتی     افتاد                    از اتفاق  ،  كه  شرحش   نمی توان  دادن
قضات   محكمه   دادند   حكم   قتلش  را                    كه  رسم نيست به  بيچارگان  امان   دادن
به  دست و پای در  افتاد مادرش  كه  مگر                   توانِ  نجاتش  از  آن  مرگِ   ناگهان    دادن
بُود    علاقه ی    مادر  به    حالت   فرزند                    حكايتی  كه  محال  است  شرح  آن  دادن
از  آنكه بود  مقصر  جوان  و  دشوار  است                    رضا  به   فاجعه ی    مرگ   نوجوان   دادن
به صورتش دم تيغ آشنانگشته، جفاست                      گلوش  ر ا به  دم  تيغ  خون  فشان  دادن
بهار    زندگيش     ناشكفته    حيف  بُود                         گلش  به  دست    جفاكاری   قران   داد
ولی  دريغ  كه  قانون  حرام   می دانست                     چنان   شكار  حلالی‌  ،  به   رايگان  دادن
فقير   بود  زن  و   ناله اش   نداشت   اثر                      كجا  به   ناله توان  سنگ  را تكان دادن ؟!
همه رسوم و قوانين نوشته بر فقر است                       به  جز  مراتب  احسان و   رسم  نان دادن
گرفت  رُخصت و  در حبس گه پسر را ديد                       چه مشكل است تسلی در آن مكان دادن
بگفت : غم مخور نور ديده ،كآسان آست                      تو  را  نجات   از  اين  بحر    بيكران   دادن
به  رهن  داده ام  اسباب  خانه  ر ا امروز                       كه  لازم  است تعارف  به اين  و  آن  دادن
ز   پای دار   به   آن   غرفه ی   بلند  نگر                        مرا ببينی  از  آن  جا   به   امتحان   دادن
گرم  سپيد  بُود  رخت  ، مطمئن  گشتن                       و  گر  ، سياه ، به چنگ  اجل  عنان دادن
شبی گذشت پسر دراميدو گفت:رواست                        زمام   كار   به   اشخاص    كاردان   دادن
صباح   مرگ   يكی  دار  ديد   و   ميدانی                       پر  ازدهام   چو  لشكر به وقت سان دادن
به  غرفه  مادر  خود  ديد  با لباس سفيد                        دلش قوی شد از آن عهد و  آن زبان دادن
نشاط  كرد  و  بشد شادمانه  تا  در مرگ                        چو  داد  بايد  جان ،  به كه شادمان دادن
فتاد  رشته ی  دارش  به گردن و جان داد                         به  رغم  مادر و  آن  وعده ی  نهان  دادن
يكی  بگفت  به  آن  داغ  ديده   مادرِ  زار                         به  وقت  تسليت  و  تعزيت  نشان  دادن
چرا  تو   وعده ی   آزادی   پسر   دادی ؟                         مگر  نبود  خطا  وعده ای  چنان  دادن ؟!
جواب  داد  چو  نوميد  گشتم  اين  گفتم                         كه بچه ام نخورد غم ، به وقت جان دادن

"ملك الشعرای بهار"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 8:12 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

سال تولد خود را انتخاب کنید