|
|
|
|
يك زن چيزي جز شوهر نمي خواهد ؛ولي وقتي به او رسيد همه چيز مي خواهد .(شكسپير) اگر می خواهی خوشبخت باشی جز آنکه برایت مهیاست آرزو مکن .لارشفو کولد *********
آن قدر آرزو به گور بردم که محلی برای جسدم باقی نماند .پرویز شاپور
*********
سعادتمند كسي است كه ، بر مشكلات و مصائب زندگي لبخند زند . كريستوفر مارلو
*********
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
من مي شناختم او را نام تو راهميشه به لب داشت حتي در حال احتضار آن دلشكسته عاشق بي نام و بي نشان آن مرد بي قرار روزي اگر سراغ من آمد به او بگو هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود وگفتگو نمي كرد جز با درخت سرو در باغ كوچك همسايه شبها به كارگاه خيال خويش تصويري از بلندي اندام مي كشيد و در تصورش تصوير تو بلندترين سرو باغ را تحقير كرده بود روزي اگر سراغ من آمد به او بگو او پاك زيست پاكتر از چشمه اي نور همچون زلال اشك يا چو زلال قطره باران به نوبهار آن كوه استقامت آن كوه استوار وقتي به ياد روي تو مي بود مي گريست روزي اگر سراغ من آمد به او بگو او آرزوي ديدن رويت را حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت اما براي ديدن توچشم خويش را در آن سرشگ غوطه ور آن چشم را پاك پنداشت آلوده است و لايق ديدار يارنيست روزي اگر سراغ من آمد به او بگو آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست آن نام خوب بر لب لرزان او نشست شايد روزي اگر چه ؟ او ؟ نه آه ... نمي آيد حمید مصدق |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
۱. دوستت دارم , نه به خاطر شخصیت تو, بلکه بخاطر شخصیتی که من هنگام باتو بودن پیدا میکنم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
ديدم او را آه بعد از بيست سال حمید مصدق |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
قاصدک هان! چه خبر آوردی
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 8:22 قبل از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری ! تو توانایی بخشش داری دستای تو توانایی آن را دارد که مرا ، زندگانی بخشد چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگانی من هستی
باد را می مانم من به سرگردانی ابر را می مانم من به آراستگی خندیدم من ژولیده به آراستگی خندیدم سنگ طفلی ، اما خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت قصه بی سر و سامانی من باد با برگ درختان می گفت باد با من می گفت : چه تهی دستی، مرد ! ابرباور می کرد
و به تو حق دادم آه می بینم ، می بینم تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم
چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را کاهش جان من این شعر من است آرزو می کردم که تو خواننده شعرم باشی راستی شعر مرا می خوانی ؟ نه ، دریغا ، هرگز باورم نیست که خواننده شعرم باشی کاشکی شعر مرا می خواندی ! حمید مصدق
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار! کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن ! باز کن پنجره را ! تو اگر باز کنی پنجره را من نشان خواهم داد به تو زیبایی را بگذر از زیور و آراستگی من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد که در آن شوکت پیراستگی چه صفایی دارد آری از سادگیش چون تراویدن مهتاب به شب مهر از آن می بارد باز کن پنجره را من تو را خواهم برد به عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس صحبت از سادگی و کودکی است چهره ای نیست عبوس کودک خواهر من امپراتوری پر وسعت خود را هر روز شوکتی می بخشد کودک خواهر من نام تو را می داند نام تو را میخواند ! گل قاصد آیا با تو این قصه خوش خواهد گفت ؟! من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز باز کن پنجره را ! حمید مصدق
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
در شبان غم تنهایی خویش حمید مصدق
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
هرگز نمي توانيد کسي را مجبور به دوست داشتن خود بکنيد زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما، آيينه اي از کردار و اخلاق خود شماست. *************** سعی کن همیشه تنها باشی زیرا تنها به دنیا آمدهای و تنها از دنیا خواهی رفت.بگذار عظمت عشق را درک کنی .بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود کسی باشد زیرا اگر عشق در آن منزل کند، به ویرانه هایش هم رحم نخواهد کرد. اما اگر روزی آمد که عاشق شدی ،تنها یک نفر را دوست داشته باش.تنها بخاطر ًاوً بخواب و بخند و قدم بردار.بگذار عشقی پاک و آسمانی داشته باشی. ******************* از کسي که دوستش داري ساده دست نکش.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
می توان رشته این چنگ گسست نتوان گفت مخوان |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي . ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم . اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اينطور نشد خوشحال باش كه تو قلب تو رشد كرده . در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد و در عرض يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در عرض يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر طول خواهد كشيد تا كسي رو فراموش كرد . دنبال نگاهها نرو چون ميتون گولت بزنن ، دنبال دارايي نرو چون كم كم نزول ميكنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه . دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني . رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه ميخواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس ، براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي . آرزو ميكنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي و به اندازه كافي بكوش تا قوي باشي و به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد داشته باشي تا خوشحال بموني . هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس ميكني چيزي ناراحتت ميكنه احتمالا ديگران رو هم آزار ميده . شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه كه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن . شادي براي اونايي كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن زنده است و براي اونايي كه دنبالش ميگردن و اونايي كه امتحانش كردن چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون مي فهمن . عشق با يك لبخند شروع ميشه و با يك بوسه رشد ميكنه و با اشك تموم ميشه . روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل ميگيره ، نميشه تا وقتي كه درد ها و رنجها رو دور نريختي تو زندگي به درستي پيش بري . وقتي به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه ميخنديدن سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
۱- اروس(EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند. 2- لودوس(LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد. 3- فيلو(PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد. 4- استورگ(STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت. 5- پراگما(PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك. 6-مانيا(MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه. 7-اگيپ(AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر . پژوهشها حاكي از آن ميباشد كه زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما، استورگ و مانيا و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
تو قامت بلند تمنايی ای درخت سیاوش کسرایی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ وقت به کسی دل نبند چون این دنیا اینقدر کوچیکه که دو تا دل کنار هم جا نمیشه ولی اگه دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو چون دنیا اینقدر بزرگه که هیچ وقت پیداش نمی کنی
****************** کسی رو برای دوستی انتخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه تا مجبور نشی برای اینکه تو قلبش جا بشی خودتو کوچیک کنی ***************** برای شناکردن به سمت مخالف رودخانه قدرت وجرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
يادمان باشد از امروز خطایی نکنيم گرچه در خود بشکستیم ، صدایی نکنيم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پایي نکنیم
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت فروغ فرخزاد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
![]() عشق جاودان خواهد بود ٬ اگر چنين بخواهيد
عشق٬ نيرومندترين و خشنودکننده ترين احساس ممکن است سوزان پوليس شوتز |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم پس از يك جستجوي نقره اي رنگ در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روئيده با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي : دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويا يي و من براي ديدن زيبايي آن چشم تو را رها كردم ، در دشتي از تنهايي و حسرت همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهاييم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم نمي دانم چرا رفتي ، نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم و تو بي آنكه به فكر غربت چشمان من باشي ، نمي دانم كجا ، تا كي ، باي چه ، ولي رفتي ..... و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يك قلب رويايي ترك بر داشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت تمام بالهايش غرق در اندوه شد و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران شد و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت كسي حس كرد من بي توهزاران بار خواهم مرد و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد . كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنكه مي دانم تو هرگز نام مرا با عبور خود نخواهي برد ، هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد ! ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت : توام در پاشخ اين بي وفايي ها بگو : در راه عشق و انتخاب أن خطا كردم و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد ، كنار انتظاري كه بدون پاسخ است دراوج پايين ترين ويراني يك دل ، ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم عادت پروانگي ها مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم ..... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
پس از رفتنت ، آرزوهايم را دفن خواهم كرد . دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت و قاب عكس اتاقم را به پستوي زمان خواهم سپرد .... نبودنت را باور خواهم كرد و اجازه ورود هيچ نگاهي را به روياهايم نخواهم داد اما كاش قبل از رفتنت به گنجشك هاي شهر بسپاري برق انتظار را در چشمانشان نگاه دارند شا يد رفتنت را برگشتي دوباره باشد ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم می توان به دست هایت اعتماد کرد می توان با چشم هایت زیست می توان از عشق با تو گفت ... ! نمی دانم ...! می توان به آرزوهای دست نیافتنی رسید دیده های اشک بارتو را نادیده گرفت امید های پر حسرت تو را باور کرد ... می دانی ، هیچ نمی دانم ...! می شود سوگند را هزاران بار نوشت می شود تو را باور کرد می شود با تو بود تا مرگ ، تا لحظه وداع هستی ، می شود ...! می دانی ، هیچ نمی دانم .... ! کمکم کن .... کمکم کن بدانم .....کمکم کن ..... . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم ، نمی خواهم بدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی دانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم ، سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش که او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب آشفته آشفتگان را آشفته تر سازد ! و بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را ًدکتر علی شریعتیً |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
آنکه میگوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من عشق را ای کاش زبان سخن بود آنکه می گوید دوستت دارم دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید هزار آفتاب خندان در توست هزار ستاره گریان در تمنای من عشق را ای کاش زبان سخن بود احمد شاملو |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
در گذرگاه زمان… خيمه شب بازي دهر با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد. عشق ها مي ميرند رنگ ها رنگ دگر مي گيرند و فقط خاطره است… که چه شيرين و چه تلخ دست نا خورده به جا مي ماند . زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست هر کسي نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پيوسته به جاست .... خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
آری ، آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست
دانی از زندگی چه میخواهم ؟ من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو ، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست کی توان گفتنم باشد با تو این سهمگین طوفانی کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو ، میخواهم چون غباری ز خود فرو ریزم زیر پای تو سر نهم آرام به سبک سایه تو آویزم
آری ، آغاز دوست داشتن است ... فروغ فرخزاد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سال ها هست که در گوش من آرام،آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ًحمید مصدقً |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد حاليا چشم جهاني نگران من و توست گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد همه جا زمزمه ي عشق نهان من و توست گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست اين همه قصه ي فردوس و تمناي بهشت گفت و گويي و خيالي ز جهان من و توست نقش ما گو ننگارند به ديباچه ي عقل هر كجا نامه ي عشق است نشان من و توست سايه ز آتشكده ي ماست فروغ مه و مهر وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست ْابتهاجْ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 9:35 قبل از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه انديشه ام انديشه فرداست وجودم از تمناي تو سرشار است زمان در بستر شب خواب و بيدار است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز خيالم چون كبوترهاي وحشي مي كند پرواز رود آنجا كه مي يافتند كولي هاي جادو گيسوش شب را همان جا ها كه شب ها در رواق كهكشان ها خود مي سوزند همان جاها كه اختر ها به بام قصر ها مشعل مي افروزند همان جاها كه رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند همان جا ها كه پشت پرده شب دختر خورشيد فردا را مي آرايند همين فرداي افسون ريز رويايي همين فردا كه راه خواب من بسته است همين فردا كه روي پرده پندار من پيداست همين فردا كه ما را روز ديدار است همين فردا كه ما را روز آغوش و نوازش هاست همين فردا همين فردا من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد زمان در بستر شب خواب و بيدار است سياهي تار مي بندد چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است دل بي تاب و بي آرام من از شوق لبريز است به هر سو چشم من رو ميكند فرداست سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند قناري ها سرود صبح مي خوانند من آنجا چشم در راه توام ناگاه ترا از دور مي بينم كه مي آيي ترا از دور مي بينم كه ميخندي ترااز دورمي بينم كه مي خندي و مي آيي نگاهم باز حيران تو خواهد ماند سراپا چشم خواهم شد ترا در بازوان خويش خواهم ديد سرشك اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت برايت شعر خواهم خواند برايم شعر خواهي خواند تبسم هاي شيرين ترا با بوسه خواهم چيد وگر بختم كند ياري در آغوش تو اي افسوس سياهي تار مي بندد چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز زمان در بستر شب خواب و بيدار است ْفريدون مشيریْ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
با اميدي گرم و شادي بخش با نگاهي مست و رويايي دخترك افسانه مي خواند نيمه شب در كنج تنهايي بيگمان روزي ز راهي دور مي رسد شهزاده اي مغرور مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ضربه سم ستور باد پيمايش مي درخشد شعله خورشيد بر فراز تاج زيبايش تار و پود جامه اش از زر سينه اش پنهان بزير رشته هايي از در و گوهر مي كشاند هر زمان همراه خود سويي باد ... پرهاي كلاهش را يا بر آن پيشاني روشن حلقه موي سياهش را مردمان در گوش هم آهسته مي گويند آه ... او با اين غرور و شوكت و نيرو در جهان يكتاست بيگمان شهزاده اي والاست دختران سر مي شكند از پشت روزنها گونه ها شان آتشين از شرم اين ديدار سينه ها لرزان و پر غوغا در تپش از شوق پندار شايد او خواهان من باشد ليك گويي ديده شهزاده زيبا ديده مشتاق آنان را نمي بيند او از اين گلزار عطر آگين برگ سبزي هم نميچيند همچنان آرام و بي تشويش مي رود شادان براه خويش مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ضربه سم ستور باد پيمايش مقصد او ... خانه دلدار زيبايش مردمان از يكديگر آهسته مي پرسند كيست پس اين دختر خوشبخت ؟ ناگهان در خانه مي پيچد صداي در سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر اوست ... آري ... اوست آه اي شهزاده اي محبوب رويايي نيمه شبها خواب ميديدم كه مي آيي زير لب چون كودكي آهسته مي خندد با نگاهي گرم و شوق آلود بر نگاهم راه مي بندد اي دو چشمانت رهي روشن بسوي شهر زيبايي اي نگاهت باده اي در جام مينايي آه بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرايي ره بسي دور است ليك در پايان اين ره ...قصر پر نور است مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش مي خزم در سايه آن سينه و آغوش مي شوم مدهوش بازهم آرام و بي تشويش مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ضربه سم ستور باد پيمايش مي درخشد شعله خورشيد بر فراز تاج زيبايش مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت مردمان با ديده حيران زير لب آهسته ميگويند دختر خوشبخت ...! فروغ فرخزاد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
تو هم با من نمی مانی برو بگذار برگردم دلم می خواست می شد با نگاهت قهر می کردم برایت می نویسم آسمان ابریست دلتنگم و من چندیست دارم با خودم با عشق می جنگم اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را و سهم چشمهایم را دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده کنار اتفاقی در شبی تاریک و نا خوانده همیشه بت پرستم بت پرستی سخت وابسته خدایش را رها کرده به چشمان تو دل بسته ز زیر دست و پا بر دار |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
1- شادي خودرابه هيچ چيز و هيچكس وابسته نكن تاهميشه از آن برخوردار باشي . 2-انتظارنداشته باش هميشه آنچه در اطرافت اتفاق مي افتد مطابق ميل وخواسته ات باشد . 3-هنگام عصبانيت هيچ تصميمی نگير. 4-ازسختي ها و مشكلات زندگي استقبال كن و با غلبه برآنها به خود پاداش بده . 5- اجازه نده اتفاقات ناخوشايند روحيه ات را خراب كند. 6-بابحث هاي بي نتيجه انرژي خود را هدر نده. 7-انتظار نداشته باش بامنفي نگري جسمي سالم داشته باشي . 8-از هيچكس و هيچ چيز توقع نداشته باش . 9- تاباخودمهربان نباشي ،نمي تواني مهر بورزي . 10-قبل از مطمئن شدن ،در مورد چيزي قضاوت نكن. 11-به تفسير و تعبير كارهاي ديگران نپرداز. 12-هركاري را با علاقه و اشتياق و تمركز انجام بده. 13-زندگي خود را هدفمند كن و براي رسيدن به اهدافت تلاش كن . 14-چيزهايي را كه دوست داري به ديگران ببخش . 15-قلبت را از نفرت خالي كن تاخوشبختي در آن لانه كند. 16-براي انجام كارهاي مورد علاقه ات زياد به نظرات ديگران اهميت نده. 17-درتصميم خود تاخير مينداز. 18-هنگام عصبانيت نفس عميق بكش و تا ده بشمار. 19-باديگران طوري رفتاركن كه دوست داري باخودت رفتارشود. 20-به هيچكس اميدنداشته باش جزخدا. 21-برجسم و روح خود مسلط باش . 22-براي اينكه شاد باشي بايد شادي آفرين باشي . 23-درزندگي بجاي شناور بودن شناگر باش 24-اندوه روز نيامده را،بر روز آمده ات نيفزا. 25-هرگزسعي نكن به ديگران بقبولاني كه حرفت درست است. 26-قبل ازانجام كاري يا گفتن چيزي به ضرورت آن بيانديش . 27-بي احترامي ديگران را با بی اعتنايي جواب بده. 28-به جاي بيزاري از انسانها از رفتار بد آنها متنفر باش . 29-بگذار ديگران ازتو به عنوان فردي آرام و خوشرو ياد كنند. 30-يگانه داروي آرامبخش روح يادخدا است. 31-خود را از اسارت زنجيرهاي بدبيني ،منفي نگري ونااميدي آزادكن. 32-به خاطر اشتباهات گذشته خود را سرزنش نكن . 33-به ديگران كمك كن آنچه را كه مي خواهند بدست آورند. 34-درفرهنگ لغات خود شكست راتجربه معناكن . 35-باشرايط زندگي سازگار باش . 36-هنگام ازدست دادن ناراحت نشو،وقتي هم چيزي به دست آوردي خوشحال نباش. 37-درمقابل خواسته ها و گفتار ديگران انعطاف پذير باش و نخواه كه حرف ،حرف خودت باشد. 38-براي كشف حقايق ،زياد تفكر كن ،بخصوص جهان آفرينش . 39-به قدر توان تلاش كن ونتيجه را به خدا واگذار كن . 40-هرگزخودت را با ديگران مقايسه نكن ،چرا كه توچيزهايي داري كه ديگران درحسرت آنهاهستند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر ماه بودم به هرجا كه بودم سراغ ترا از خدا مي گرفتم وگر سنگ بودم به هرجا كه بودي سر رهگذار تو جا ميگرفتم اگر ماه بودي -به صد ناز- شايد شبي بر لب بام من مي نشستي وگر سنگ بودي به هر جا كه بودم مرا مي شكستي مرا مي شكستي ْفریدون مشیریْ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است.
ْفروغ فرخزادْ
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
لحظه ديدار نزديك است باز من ديوانه ام، مستم باز مي لرزد، دلم، دستم باز گويي در جهان ديگري هستم هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفکم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است
اخوان ثالث |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
در اين سرای بی کسی، کسی به در نمی زند بـه دشـت پــر مــلال مــا پـرنــده پــر نمی زند یـکـــی ز شب گـرفـتـگـان چـراغ بـر نـمـی کـنـد کسی به کوچه سار شب در سحـر نمی زند نـشـسـتـه ام در انـتـظار ایـن غـبــار بـی ســوار دریـغ کـز شـبی چنین سپـیـده سـر نمی زند گـذرگهی است پـر ستـم که اندر او به غیـر غـم یـکـــی صــلای آشــنـا بــه رهــگـــذر نمی زند دل خــراب مــن دگــر خــراب تــر نــمــی شـــود کـه خـنـجـر غـمـت ازیـن خــراب تــر نمی زند! چه چشم پاسخ است ازین دریچههای بسته ات بـرو کـه هیـچ کـس نـدا به گـوش کـر نمی زند نـه سـایـه دارم و نـه بـر، بیـفکـنندم و سـزاست اگــر نـه بــر درخـت تــر کــسـی تـبـر نمی زند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار
زمان مردنم آیا درآغوش تو جانم را فرا گیرد و یا این آرزو در نطفه می میرد؟! گفته بودم بعد از این دیگر فراموشش کنم شعله ی این عشق را در سینه خاموشش کنم در عمل فاعل نشد این دل غمدیده ام از یاد او غافل نشد گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی روی تو را کاشکی میدیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد وتکان دادن سر را که عجب ،عاقبت مرد :افسوس کاشکی میدیدم من به خود میگویم ....چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی ْحمید مصدقْ
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششی از گرد بود ولی آخر كلاسی ها لواشك بين خود تقسيم می كردند ! وان يكی در گوشه ای عکس جوانان را ورق می زد برای آنكه بی خود های و هو می كرد و با آن شور بی پايان تساوی های جبری را نشان می داد خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاريك غمگين بود تساوی را چنان بنوشت : "يك با يك برابر است" از ميان جمع شاگردان يكی برخاست هميشه يك نفر بايد به پا خيزد به آرامی سخن سر داد : "تساوی اشتباهی فاحش و محض است" معلم مات بر جا ماند ؛ و او پرسيد : "اگر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز يك با يك برابر بود ؟" سكوت مدهوشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگين فرياد زد : "آری برابر بود." و او با پوزخندی گفت : "اگر يك فرد انسان واحد يك بود ، آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود ، وانكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت پائيين بود... اگر يك فرد انسان واحد يك بود ، آن كه صوررت نقره گون چون قرص مه داشت ، بالا بود، وان سيه چرده كه می ناليد پايين بود... اگر يك فرد انسان واحد يك بود. اين تساوی زير و رو می شد... حال می پرسم يك اگر با يك برابر بود ، نان و مال مفت خواران از كجا آماده می گرديد ؟! يا چه كس ديوار چين ها را بنا كرد ؟! يك اگر با يك برابر بود ، پس كه پشتش زير بار فقر خم می شد ؟! يا كه زير ضربت شلاق له می گشت ؟ يك اگر با يك برابر بود ، پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد؟..." معلم ناله آسا گفت : "بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد : "يك با يك برابر نيست"! "خسروگلسرخی" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
در گوش من فسانه ي دلدادگی مخوان ديگر ز من ترانه ي شوريدگی مخواه به ره افتاد کاروان ، ديراست گاليا عشق من و تو؟ آه اين هم حکايتی است اما درين زمانه که درمانده هر کسی از بهر نان شب ديگر برای عشق و حکايت مجال نيست شاد و شکفته در شب جشن تولدّت تو بيست شمع خواهی افروخت تابناک امشب هزار دختر همسال تو ولی خوابيده اند گرسنه و لخت روی خاک زيباست رقص و ناز سر انگشتهای تو بر پرده های ساز اماهزار دختر بافنده ي اين زمان جان می کنند در قفس تنگ کارگاه از بهر دستمزد حقيری که بيش از آن پرتاب می کنی تو به دامان يک گدا وين فرش هفت رنگ که پامال رقص توست از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج در آب و رنگ هرگل و برگش هزار ننگ اينجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک اينجا به باد رفته هزار آتش جوان دست هزار کودک شيرين بی گناه چشم هزار دختربيمار ناتوان دير است گاليا هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست هر چيزی رنگ آتش و خون دارد اين زمان هنگامه ي رهايی لبها و دستهاست عصيان زندگی است در روی من مخند شيرينی نگاه تو بر من حرام باد برمن حرام باد ازين پس شراب و عشق برمن حرام باد تپش قلب های شاد دير است گاليا هنگام بوسه وغزل عاشقانه نيست به ره افتاد کاروان ْهوشنگ ابتهاجْ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
شنيدم پسری را جنايتی افتاد از اتفاق ، كه شرحش نمی توان دادن "ملك الشعرای بهار" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
لحظه ي ديدار نزديك است باز من ، ديوانه ام مستم باز مي لرزد دلم ، دستم باز گويي در جهان ديگري هستم هاي ! نخراشي به عقلت گونه ام را تيغ هاي ! نپريشي صفاي زلفكم را دست و آبرويم را نريزي دل اي نخورده مست لحظه ي ديدار نزديك است . "مهدي اخوان ثالث" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
من از نهايت شب حرف می زنممن از نهايت تاريكی و از نهايت شب حرف می زنم اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بياور و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه ی خوشبخت بنگرم. "فروغ فرخزاد" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
من از تو می مردم اما تو زندگانی من بودی تو با من می رفتی تو در من می خواندی وقتی كه خيابان ها را بي هيچ مقصدی می پيمودم تو با من می رفتی تو در من می خواندی تو از ميان نارون ها ، گنجشكهای عاشق را به صبح پنجره دعوت می كردی تو دستهايت را می بخشيدی تو چشمهايت را می بخشيدی تو مهربانی ات را می بخشيدی تو زندگانی ات را می بخشيدی وقتی كه من گرسنه بودم تو مثل نور سخی بودی تو لاله ها می چيدی تو گوش می دادی اما مرا نمی ديدی. "فروغ فرخزاد" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
وای ، باران ،
خواب را دریابم ، که در آن دولت خاموشیهاست . من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم ، و ندایی که به من میگوید : گر چه شب تاریک است دل قوی دار ، سحر نزدیک است . دل من ، در دل شب ، خواب پروانه شدن می بیند . مهر در صبحدمان داس به دست آسمانها آبی ، - پر مرغان صداقت آبی ست - دیده در آینه صبح تو را می بیند . از گریبان تو صبح صادق ، می گشاید پرو بال . تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری ؟ نه؟ تو بهاری ؟ نه ، بهاران از توست . از تو می گیرد وام ، هر بهار اینهمه زیبایی را . هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو ! "حميد مصدق" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||