|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 8:8 قبل از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر متوجه بودیم که هر آن ممکن است دست روزگار ما را از هم جدا کند مهربانتر از این باهم رفتار میکردیم ... محمد حجازی
((()))((()))((())) چه بسیار اشخاصی که فقط به صدای طنین انداز کلنگ گورکن از خواب بیدار میشوند ... ناپلئون
((())){{{}}}((())){{{}}((())) تا می توانی از درخواست کردن خویشتنداری کن ... حضرت محمد (ص)
*________--------________* کسیکه به خود اطمینان دارد به تعریف کسی احتیاج ندارد ... گوستاو لوبون *________--------________*
شرافت مانند تیری است که چون از کمان گذشت بازگشت آن ممتنع است ... حضرت علی (ع)
*________--------________*
بهترین کار برای جذب قلوب مردم به سمت خویش، خیرخواهی و نیکوکاری نسبت به آنهاست ... ناپلئون
*:::::::::::::::::::::::::::::::*
دیگران را همانطور که هستند بپذیرید ... دیل کارنگی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
. این فرمان حقوق بشر کورش از حفاری در شهر اور در بین النهرین یافته شده و در کتابخانه ملی انگلیس نگهداری می شود و قرارشده که دولت انگلیس آن را برای مدت یک ماه جهت نمایش به ایران بدهد و جهت آشنایی شما در اینجا آورده ام اينک که به ياری مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم يا ملتهای ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند. من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا ننمايد و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد. من تا روزی که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسی به ديگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد. من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگری را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی ديگری را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد. من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دينی را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه کخ ميل دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسی را غصب ننمايد و هر شغل را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند. من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيری که يکی از خويشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کای ممنوع است و اگر يک فرد از خانواده يا طايفه ای مرتکب تقصير می شود فقط مقصر بايد مجازات گردد نه ديگران. من تا روزی که به ياری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان به عنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگی بايد به کلی از جهان برافتد. از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ايران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
· یه کبوتر همیشه باید عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسیر میشه · یه قناری باید به خوش آوازیش ایمان داشته باشه وگرنه ساکت
میشه
· یه لب همیشه باید توش خنده باشه وگرنه زود پیر میشه
· یه صورت همیشه باید شاد باشه وگرنه به دل هیچ کس نمی چسبه
· یه دفتر نقاشی باید خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفید فرقی نداره
· یه جاده باید انتها داشته باشه وگرنه مثل یه کلاف سردرگمه · یه قلب پاک همیشه باید به یه نفر ایمان داشته باشه وگرنه فاسد میشه · یه دیوار باید به یه تیر تکیه کنه وگرنه میریزه · یه چشم اشک آلود- یه دل غم آلود- یه کبوتر عاشق- یه قناری
خوش آواز- یه لب خندون- یه صورت شاد- یه جاده با انتها- یه
دفتر نقاشی- یه قلب پاک- یه دیوار استوار- فقط یه جا معنی داره |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
باز کن پنجره را که نسیم فریدون مشیری |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
بگو قطار بايستد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
در آن لحظه كه من از پنجره بيرون نگا كردم كلاغي روي بام خانه ي همسايه ي ما بود و بر چيزي ، نميدانم چه ، شايد تكه استخواني دمادم تق و تق منقار مي زد باز و نزديكش كلاغي روي آنتن قار مي زد باز نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بخيل است و تنها مي خورد هر كس كه دارد در آن لحظه از آن آنتن چه امواجي گذر مي كرد كه در آن موجها شايد يكي نطقي در اين معني كه شيرين است غم شيرين تر از شهد و شكر مي كرد نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا عجيب است شلوغ است دروغ است و غريب است و در آن موجها شايد در آن لحظه جواني هم براي دوستداران صداي پير مردي تار مي زد باز نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا پر است از ساز و از آواز و بسياري صداهايي كه دارد تار وپودي گرم و نرم و بسياري كه بي شرم در آن لحظه گمان كردم يكي هم داشت خود را دار مي زد باز نمي دانم چرا شايد براي آنكه اين دنيا كشنده ست دد است درنده است بد است زننده ست و بيش از اين همه اسباب خنده ست در آن لحظه يكي ميوه فروش دوره گرد بد صدا هم دمادم ميوه ي پوسيده اش را جار مي زد باز نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بزرگ است و دور است و كور است در آن لحظه كه مي پژمرد و مي رفت و لختي عمر جاويدان هستي را بغارت با شنتابي اشنا مي برد و مي رفت در آن پرشور لحظه دل من با چه اصراري تو را خواست و مي دانم چرا خواست و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده كه نامش عمر و دنياست اگر باشي تو با من ، خوب و جاويدان و زيباست مهدی اخوان ثالث |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم و جاودانه دوستت دارم. امواج غم در دلم زیر و زبر میشود نیاز به تو دارم که قلبم را با محبتوعشق ات صفا دهی٬ دل سوخته ام را با نگاه نافذت جان دهی وساحل دلم را آرامتر از همیشه کنی!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
مهرورزان زمانهای کهن هرگز از خویش نگفتند سخن که در آنجا که تویی برنیاید دگر آواز از من ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد هرچه میل دل دوست بپذیریم به جان هرچه جز میل دل او بسپاریم یاد آه باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد بیستون بود و تمنای دو دوست آزمون بود و تماشای دو عشق در زمانی که چو کبک خنده می زد شیرین تیشه می زد فرهاد نتوان گفت به جانبداری فرهاد افسوس نتوان کرد ز بیدردی شیرین فرياد کار شیرین به جهان شور برانگیختن است عشق در جان کسی ریختن است کار فرهاد برآوردن میل دل دوست خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن خواه با کوه درآویختن است رمز شیرینی این قصه کجاست که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست آن که آموخت به ما درس محبت می خواست جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی تب وتابی بودت هر نفسی به وصالی برسی یا نرسی سینه بی عشق مباد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود کاش به حرمت دل های مسافر هر شب روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم رنگ رفتارمن و لحن تو انسانی بود مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود چه قدر شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد و به یادش همه شب ماه چراغانی بود کاش اسم همه ی دخترکان اینجا نام گل های پر از شبنم ایرانی بود کاش چشمان پر از پرسش مردم کم تر غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت گل بخندید که از راست نرنجیم ، ولی هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 8:29 قبل از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم قلبی به پايم اوفتاد باز هم چشمی به رويم خيره شد باز هم در گيرودار يك نبرد عشق من بر قلب سردی چيره شد
باز هم از چشمه لب های من تشنه ئی سيراب شد، سيراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروی در خواب شد، در خواب شد
بر دو چشمش ديده می دوزم به ناز خود نمی دانم چه می جويم در او عاشقی ديوانه می خواهم كه زود بگذرد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه می خواهد ز من من چه گويم قلب پر اميد را او بفكر لذت و غافل كه من طالبم آن لذت جاويد را
من صفای عشق می خواهم از او تا فدا سازم وجود خويش را او تنی می خواهد از من آتشين تا بسوزاند در او تشويش را
او بمن می گويد ای آغوش گرم مست نازم كن، كه من ديوانه ام من باو می گويم ای ناآشنا بگذر از من، من ترا بيگانه ام
آه از اين دل، آه از اين جام اميد عاقبت بشكست و كس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بيگانه ای ای دريغا، كس بآوازش نخواند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 8:23 قبل از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|||
|
تصوير منتشرنشده سهراب - اطراف كاشان
رنگي كنار شب سهراب سپهري |
||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط مجتبی
|
|
||||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
در ابتداي هـر دوستي و آشــــنايي ،افـراد از يکديگر مي پرسند که چه رنگي را دوسـت داريد؟ اين نشان مي دهد که رنگ ، نقش فوق العــاده اي در زنــدگي آدم ها دارد؛حــال آن که بسياري از آن غافلـند و خبـر ندارند که رنگ ها حرف مي زنند و شخصيت دروني آدم ها را مشخـص مي کندد.دانستن اين رنگ ها چـــــه مي گويند کـار مشکلي نيست فقــط کافي است آن ها را بشناسيم و از تاثيرات آن ها بر خلق و خويمان آگاه باشيم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
1-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.(ضرب المثل آلماني) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط مجتبی
|
|
||
|
|
|
|
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم فریدون مشیری
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط مجتبی
|
|
||