تبليغاتX

رویای من: نفیسه .:به خانه من اگر آمدی ای مهربان چراغ بیاور :. .: www.nafiseh-joon.blogfa.com به خونه خودتون خوش اومدید :.

عاشقانه
Image hosting by TinyPic 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

چقدر آغاز دشوار است

چقدر آغاز صحبت با تو دشوار است ،

تو وقتی نیستی آسوده می مانم کنار قاب عکست

قصّه می خوانم

ولی وقتی تو می آیی ، زبانم بند می آید

نگاهم اوج می گیرد و بغضم مثل یک شیشه

هزار و یک تَرک می گیرد از شادی ...

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

اگر متوجه بودیم که هر آن ممکن است دست روزگار ما را از هم جدا کند مهربانتر از این باهم رفتار می‌کردیم ...

محمد حجازی

 

((()))((()))((()))

چه بسیار اشخاصی که فقط به صدای طنین انداز کلنگ گورکن از خواب بیدار می‌شوند ...

ناپلئون

shahadat

((())){{{}}}((())){{{}}((()))

 

تا می توانی از درخواست کردن خویشتنداری کن ...

حضرت محمد (ص)

 

*________--------________*

 کسیکه به خود اطمینان دارد به تعریف کسی احتیاج ندارد ...

گوستاو لوبون

*________--------________*

 

 

شرافت مانند تیری است که چون از کمان گذشت بازگشت آن ممتنع است ...

حضرت علی (ع)

ali

*________--------________*

 

بهترین کار برای جذب قلوب مردم به سمت خویش، خیرخواهی و نیکوکاری نسبت به آنهاست ...

ناپلئون

*:::::::::::::::::::::::::::::::*

 

دیگران را همانطور که هستند بپذیرید ...

دیل کارنگی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

دریای نور

. این فرمان حقوق بشر کورش از حفاری در شهر اور در بین النهرین یافته شده و در کتابخانه ملی انگلیس نگهداری می شود و قرارشده که دولت انگلیس آن را برای مدت یک ماه جهت نمایش به ایران بدهد و جهت آشنایی شما در اینجا آورده ام

اينک که به ياری مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم يا ملتهای ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند.

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا ننمايد و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسی به ديگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگری را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی ديگری را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.

من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دينی را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه کخ ميل دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسی را غصب ننمايد و هر شغل را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند.

من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيری که يکی از خويشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کای ممنوع است و اگر يک فرد از خانواده يا طايفه ای مرتکب تقصير می شود فقط مقصر بايد مجازات گردد نه ديگران.

من تا روزی که به ياری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان به عنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگی بايد به کلی از جهان برافتد.

از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ايران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.

 

اي ايران اي مرز پرگهر ، اي خاكت سرچشمه هنر
دور از تو انديشه بدان ، پاينده ماني و جاودان
اي دشمن ار تو سنگ خاره اي من آهنم، جان من فداي خاك پاك ميهنم
مهر تو چون شد پيشه ام، دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو كي ارزشي دارد اين جان ما، پاينده باد خاك ايران ما
سنگ كوهت در و گوهر است، خاك دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل كي برون كنم، برگو بي مهر تو چون كنم،
تا گردش جهان دور آسمان به پاست، نور ايزدي هميشه رهنماي ماست
مهر تو چون شد پيشه ام، دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو كي ارزشي دارد اين جان ما، پاينده باد خاك ايران ما
ايران اي خرم بهشت من، روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیكرم، جز مهرت در دل نپرورم
از آب و خاك و مهر تو سرشته شد گلم، مهر اگر برون رود گلي شود دلم
مهر تو چون شد پيشه ام، دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو كي ارزشي دارد اين جان ما، پاينده باد خاك ايران ما
Oh Iran, oh land of jewels
Oh, your soil is the wellspring of the arts
Far from you may the thoughts of rivals be
May your lasting eternal be
Oh enemy, if you are of stone, I am of iron
May my life be sacrificed for my pure motherland
Your love is my calling
My thoughts are never far from you
In your cause, when do our lives have value?
May these lands of our Iran be eternal


The stones of your mountain are jewels and pearls
The soil of your valleys are better than gold
When could I rid my heart of your affection?
Tell me, what will I do without your affection?
As long the turning of the earth and the cycling of the sky lasts
The light of the Divine will always guide us
When your love became my calling
My thoughts are not far from you
In your cause, when do our lives have value?
May these lands of our Iran be eternal
When your love became my calling
My thoughts are not far from you
In your cause when do our lives have value
May the land of our Iran be eternal


Iran oh my green paradise
Lighted is my fate because of you
If fire rains on my body
Other than your love I will not cherish in my heart
Your water, soil and love molded my clay
If your love leaves my heart it will become barren
When your love became my calling
My thoughts are not far from you
In your cause when do our lives have value
May the land of our Iran be eternal
When your love became my calling
My thoughts are not far from you
In your cause when do our lives have value
May the land of our Iran be eternal
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

·       یه کبوتر همیشه باید عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسیر میشه

 

·       یه قناری  باید به خوش آوازیش ایمان داشته باشه وگرنه ساکت 

 

   میشه

 

 

·       یه لب همیشه باید توش خنده باشه وگرنه زود پیر میشه

 

 

·       یه صورت همیشه باید شاد باشه وگرنه به دل هیچ کس نمی چسبه

 

 

·       یه دفتر نقاشی باید خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفید فرقی نداره

 

 

·       یه جاده باید انتها داشته باشه وگرنه مثل یه کلاف سردرگمه

 

·       یه قلب پاک همیشه باید به یه نفر ایمان داشته باشه وگرنه فاسد

میشه

·       یه دیوار باید به یه تیر تکیه کنه وگرنه میریزه

 

·       یه چشم اشک آلود- یه دل غم آلود- یه کبوتر عاشق- یه قناری

 

خوش آواز- یه لب خندون- یه صورت شاد- یه جاده با انتها- یه

 

دفتر نقاشی- یه قلب پاک- یه دیوار استوار- فقط یه جا معنی داره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

           

 

باز کن پنجره را که نسیم
روز میلاد اقاقیها را
جشن می گیرد
وبهار روی هرشاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها بر گشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقیها را
گل به دامن کرده است
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
ومحبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟
بازکن پنجره ها را
وبهاران را باور کن

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بكشد ، بماند دير برود
بماند سوت بكشد ، برود دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو مي كنم
مي خواهم از همين بين راه
از همين جاي هيچ كس نيست
كمي از كناره ي دنيا راه بروم
از جاده هاي تنها
كه مردان بسياري را گم كرد
مرداني كه در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبي نپيچيد
مي خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
كمي از اين همه صندلي هاي پر دود
كمي از اين همه چشم و عينك هاي سياه
مي خواهم كمي دورتر از شما سوت بزنم
مي خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه كنم
مي خواهم كمي دورتر از شما
كمي نزديك تر به ماه
بميرم 

                                                 هیوا مسیحا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

در آن لحظه كه من از پنجره بيرون نگا كردم

 كلاغي روي بام خانه ي همسايه ي ما بود

 و بر چيزي ، نميدانم چه ، شايد تكه استخواني

 دمادم تق و تق منقار مي زد باز

 و نزديكش كلاغي روي آنتن قار مي زد باز

 نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بخيل است

و تنها مي خورد هر كس كه دارد

 در آن لحظه از آن آنتن چه امواجي گذر مي كرد

 كه در آن موجها شايد يكي نطقي در اين معني كه شيرين است غم

شيرين تر از شهد و شكر مي كرد

نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا عجيب است

 شلوغ است

 دروغ است و غريب است

 و در آن موجها شايد در آن لحظه جواني هم

 براي دوستداران صداي پير مردي تار مي زد باز

 نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا پر است از ساز و از آواز

و بسياري صداهايي كه دارد تار وپودي گرم

و نرم

 و بسياري كه بي شرم

 در آن لحظه گمان كردم يكي هم داشت خود را دار مي زد باز

نمي دانم چرا شايد براي آنكه اين دنيا كشنده ست

   دد است

          درنده است

                       بد است

                               زننده ست

و بيش از اين همه اسباب خنده ست

در آن لحظه يكي ميوه فروش دوره گرد بد صدا هم

 دمادم ميوه ي پوسيده اش را جار مي زد باز

نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بزرگ است

و دور است

             و كور است

در آن لحظه كه مي پژمرد و مي رفت

و لختي عمر جاويدان هستي را

بغارت با شنتابي اشنا مي برد و مي رفت

 در آن پرشور لحظه

دل من با چه اصراري تو را خواست

 و مي دانم چرا خواست

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

 كه نامش عمر و دنياست

 اگر باشي تو با من ، خوب و جاويدان و زيباست

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

 

برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم و جاودانه دوستت دارم.

دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی.

دوستت دارم حتی اگر دلت از سنگ باشد.حتی اگر هیچ احساسی بر من نداشته باشی.

چرا باور نداری که به تو نیاز دارم.؟

منی که قلبی ویرانه دارم ودلی سوخته٬منی که ساحل دریای دلم طوفانی است.

امواج غم در دلم زیر و زبر میشود نیاز به تو دارم که قلبم را با محبتوعشق ات صفا دهی٬ دل سوخته ام را با نگاه نافذت جان دهی وساحل دلم را آرامتر از همیشه کنی!!!!!!!!

کاش می شد تا ابد در شهر سکوت خودم هزاران بار به تو بگویم :دوستت دارم

کاش می شد قناری عشق تو را تا ابد در قفس دلم به اسارت بکشم٬وهیچ نگذارم که تو بفهمی چقدر دوستت دارم.

کاش در کنارت بودم تا این همه احساس تنهائی نمیکردم واز فراق وهجران تو درد جانکاهی دلم را نمی فسرد.

تا قبل از این نمی دانستم شبهای فراق چقدر طولانی وتاریک وروز های آن ابری و بارانی است.

اما با دوری از تو از تنها عشقم از آموزگار هجرت این درسها را فرا گرفتم.واکنون از طول ثانیه های بی تو بودن در آینده نیز خبر دارم.

اما روز اولی که دل به تو بستم همه این مصائب و مشکلات را میدیدم باور کن همان روز به خودم گفتم:

ای دل عاشق شدی؟ غم هایت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

 

مهرورزان زمانهای کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که تویی

برنیاید دگر آواز از من

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هرچه میل دل دوست

بپذیریم به جان

هرچه جز میل دل او

بسپاریم یاد

آه

باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک

خنده می زد شیرین

تیشه می زد فرهاد

نتوان گفت به جانبداری فرهاد افسوس

نتوان کرد ز بیدردی شیرین فرياد

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه درآویختن است

رمز شیرینی این قصه کجاست

که نه تنها شیرین

بی نهایت زیباست

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب وتابی بودت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی

سینه بی عشق مباد

 

                                                   فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

        

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

 

کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود                          توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم                      مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به حرمت دل های مسافر هر شب                        روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد                      قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود

کاش  به تشنگی پونه که پاسخ دادیم                           رنگ رفتارمن و لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است                        کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چه قدر شعر  نوشتیم  برای  باران                              غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها                       دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد                           و به یادش همه شب ماه چراغانی بود

کاش اسم همه ی دخترکان اینجا                                 نام گل های پر از شبنم ایرانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کم تر                        غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

  

 

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ،  ولی

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

 

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند.
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا می نخورده ايم

پيشانی ار ز داغ گناهی سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب
بهر فريب خلق بگوئی خدا خدا

ما را چه غم كه شيخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشايد ... او كه به لطف و صفای خويش
گوئی كه خاك طينت ما را ز غم سرشت

توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست
كوهيم و در میانه دريا نشسته ايم
چون سينه جای گوهر يكتای راستيست
زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم

مائيم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم
مائيم ... ما كه جامه تقوی دريده ايم
زيرا درون جامه بجز پيكر فريب
زين هاديان راه حقيقت نديده ايم!

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشيد
گر در میان دامن شيخ اوفتاده بود
ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا! نداده بود

بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حكايت عشق مدام! ما
«هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد بعشق
ثبت است در جريده عالم دوام ما»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

باز هم قلبی به پايم اوفتاد

باز هم چشمی به رويم خيره شد

باز هم در گيرودار يك نبرد

عشق من بر قلب سردی چيره شد

 

باز هم از چشمه لب های من

تشنه ئی سيراب شد، سيراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروی در خواب شد، در خواب شد

 

بر دو چشمش ديده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جويم در او

عاشقی ديوانه می خواهم كه زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

او شراب بوسه می خواهد ز من

من چه گويم قلب پر اميد را

او بفكر لذت و غافل كه من

طالبم آن لذت جاويد را

 

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خويش را

او تنی می خواهد از من آتشين

تا بسوزاند در او تشويش را

 

او بمن می گويد ای آغوش گرم

مست نازم كن، كه من ديوانه ام

من باو می گويم ای ناآشنا

بگذر از من، من ترا بيگانه ام

 

آه از اين دل، آه از اين جام اميد

عاقبت بشكست و كس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بيگانه ای

ای دريغا، كس بآوازش نخواند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 8:23 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

 

تصوير منتشرنشده سهراب - اطراف كاشان

 

رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راههاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.

در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.

مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.

بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
روياي سرزمين
افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.

سهراب سپهري

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

اضغط لتكبيـر الصورة
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

در ابتداي هـر دوستي و آشــــنايي ،افـراد از يکديگر مي پرسند که چه رنگي را دوسـت داريد؟ اين نشان مي دهد که رنگ ، نقش فوق العــاده اي در زنــدگي آدم ها دارد؛حــال آن که بسياري از آن غافلـند و خبـر ندارند که رنگ ها حرف مي زنند و شخصيت دروني آدم ها را مشخـص مي کندد.دانستن اين رنگ ها چـــــه مي گويند کـار مشکلي نيست فقــط کافي است آن ها را بشناسيم و از تاثيرات آن ها بر خلق و خويمان آگاه باشيم.
قــرمــز:           افرادي که قرمز مي پوشند عاشق زندگي هستن و روحيه اي مبــارزه طلب دارند.
نتـــرس، شـــلوغ، پر تکاپو و عاشــــــق جمع هاي شلوغـند. بهتر است افرادي که روحيه ي
جنــــــــگ طلبي دارند،هرگـز قرمز نپوشند زيرا روحيه ي خشن آن ها را دو چنـــدان مي کــند.
ســــــــبز :     آدم هاي که به رنـگ سـبز علاقه دارند بــسيار مهـــــــربان هستند و روحيه  معنوي
و بســـيار والايي دارند. بسيار سر زنده اند و پـشتکار عجيبي در زنـــدگي دارند.سـنگ صبورتان را
مي توانيد از ميان ســـــــبز ها انتخاب کنيد
زرد:            افرادي که زرد مي پـــــــوشند ،بسيار مثبت انديـــش بوده و عاشق خــــلق کردن هستد
زندگـــــي براي آن ها مفهوم يکســــاني ندارد. هميشـــــه در پي تغيير و تحول اند و يک جا آرام
و قرار ندارند. به عنوان يکي از با معرفـــــــت ترين آدم ها مي توانيد روي آن ها حـــساب کنيد
آبـــــــي:        آبي دوست ها ،مروّج صلح و آرامش هســــــــــــتندو آدم هاي صادق، پر احساس، و
دوست داشتني و بســــيار درون گرا هستند چنان که بـــر خلاف قــــرمزها ترجيح مي دهند
هميشــــــه تک و تنها باشنــــــــد. مهم ترين خصوصيات آبي ها اين است که مي توانند
دوستان مورد اعتمادي براي شما باشند
نــــــارنجــي:             افراد بلند پروازي هـــستند که آرزوهاي بزرگ در سر مي پرورانند هميشه
نارنجي مي پوشند. نارنجي پســــــــندها بسِِِِِِــيار سرزنده اند و براي کسب آزادي و قدرت
حاضرند خــــــــــــــــــطر را به جــــــــان بخرند
صـــورتي:  آدم ها ي صورتي بسيار عاشق پيشه هستند و توجه خاصي به مســـائل عاطفي دارند.
افرادي که به رنگ صورتي علافه دارند،شــــــفاف و وراست گو هستند و بســــــيار سلطه طلب به طوري که مي خواهند همه چيز را به دســـــــت بگيرند. در عين حــــــال آدم هاي رئوف و قابـــــــــــــــــل اعتمادند
بنفــــــــــــــش:         رنگ متعلق به هنرمندان و عارفان است. آن هاي که بنفش را مي پسندند
بســـــــــــــــيار آرام ؛ کمال جو و صلح طلب هستند. چنان صميمي و با احـــــساس اند که هرگونه بدي ،روحــــــشان را آزار مي دهد. براي داشتن دوستي ديرينه با بنفش هابايد مهــــــــــربان و ملايم بود
ســـــــــــــياه :   با اين جماعت  که اصلا نمي توان ارتباط برقرار کرد ! نيستي و نا اميدي در آن ها موج مي زند. علاقه مندان به رنگ سياه دو نوع اند1.بسيار مغرور و از خود راضـــــــي و 2. افتـــــــاده و غمگين و در منش آن ها براي حــــــل مسائل هيچ راه گشايي وجـــــــــــــــود ندارد

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

1-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.(ضرب المثل آلماني)
2- مردي كه به خاطر " پول " زن مي گيرد، به نوكري مي رود. (ضرب المثل فرانسوي)
3- لياقت داماد، به قدرت بازوي اوست. (ضرب المثل چيني)
4- زني سعادتمند است كه مطيع " شوهر" باشد. (ضرب المثل يوناني)
5- زن عاقل با داماد " بي پول " خوب مي سازد. (ضرب المثل انگليسي)
6- زن مطيع فرمانرواي قلب شوهر است. (ضرب المثل انگليسي)
7- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ي خرابه هم زندگي مي كنند. (ضرب المثل آلماني)
8- داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بي لياقت. (ضرب المثل لهستاني)
9- دختر عاقل، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح مي دهد. (ضرب المثل ايتاليايي)
10-داماد كه نشدي از يك شب شادماني و عمري بداخلاقي محروم گشته اي. (ضرب المثل فرانسوي)
11- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكي ثروتمند مي شوي و با ديگري فقير. (ضرب المثل ايتاليايي)
12- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن. (ضرب المثل آذربايجاني)
13- برا ي يافتن زن مي ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كني. (ضرب المثل چيني)
14- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن. (ضرب المثل چيني)
15- اگر خواستي اختيار شوهرت را در دست بگيري اختيار شكمش را در دست بگير. (ضرب المثل اسپانيايي)
16- اگر زني خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوي با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار. (ضرب المثل تركي)
17- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب مي شود. (ماري آمپر)
18- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهي خوب مي شود و گاهي هم بسيار بد. (ضرب المثل اسپانيايي)
19- ازدواج، زودش اشتباهي بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتري است. (ضرب المثل فرانسوي)
20- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيماني است. (سقراط )
21- ازدواج مثل اجراي يك نقشه جنگي است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. (بورنز)
22- ازدواجي كه به خاطر پول صورت گيرد، براي پول هم از بين مي رود. (رولاند)
23- ازدواج هميشه به عشق پايان داده است. (ناپلئون)
24- اگر كسي در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است. (محمد حجازي)
25- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست، ولي مي توانيم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم. (خانم پرل باك)
26- با زني ازدواج كنيد كه اگر " مرد " بود، بهترين دوست شما مي شد. (بردون)
27- با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل هاي خسته كننده او را اصلاً نخوانيد. (سوني اسمارت)
28- براي يك زندگي سعادتمندانه، مرد بايد " كر " باشد و زن " لال ". (سروانتس)
29- ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ " شجاعت " مي خواهد. (كريستين)
30- تا يك سال بعد از ازدواج، مرد و زن زشتي هاي يكديگر را نمي بينند. (اسمايلز)
31- پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آنها را روي هم بگذاريد. (فرانكلين)
32- خانه بدون زن ، گورستان است. (بالزاك)
33- تنها علاج عشق، ازدواج است. (آرت بوخوالد)
34- ازدواج پيوندي است كه از درختي به درخت ديگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو " زنده " مي شوند و اگر " بد " شد هر دو مي ميرند. (سعيد نفيسي)
35- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنايي، سه ماه عاشقي ، سه سال جنگ و سي سال تحمل! (تن)
36- شوهر " مغز" خانه است و زن " قلب " آن. (سيريوس)
37- عشق ، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق. (بالزاك)
38- قبل از ازدواج درباره تربيت اطفال شش نظريه داشتم، اما حالا شش فرزند دارم و داراي هيچ نظريه اي نيستم. (لرد لوچستر)
39- مرداني كه مي كوشند زن ها را درك كنند، فقط موفق مي شوند با آنها ازدواج كنند. (بن بيكر)
40- با ازدواج، مرد روي گذشته اش خط مي كشد و زن روي آينده اش. (سينكالويس)
41- خوشحالي هاي واقعي بعد از ازدواج به دست مي آيد. (پاستور)
42- ازدواج كنيد، به هر وسيله اي كه مي توانيد. زيرا اگر زن خوبي گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شويد فيلسوف بزرگي مي شويد. (سقراط)
43- قبل از رفتن به جنگ يكي دو بار و پيش از رفتن به خواستگاري سه بار براي خودت دعا كن. (يكي از دانشمندان لهستاني)
44- مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. (كارول بيكر)
45- من تنها با مردي ازدواج مي كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، براي او عزيزتر باشم . (آگاتا كريستي)
46- هر چه متأهلان بيشتر شوند، جنايت ها كمتر خواهد شد. (ولتر)
47- هيچ چيز غرور مرد را به اندازه ي شادي همسرش بالا نمي برد، چون هميشه آن را مربوط به خودش مي داند. (جانسون)
48- زن ترجيح مي دهد با مردي ازدواج كند كه زندگي خوبي نداشته باشد، اما نمي تواند مردي را كه شنونده خوبي نيست، تحمل كند. (كينهابارد)
49- اصل و نسب مرد وقتي مشخص مي شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا مي كنند. ( شاو)
50- وقتي براي عروسي ات خيلي هزينه كني ، مهمان هايت را يك شب خوشحال مي كني و خودت را عمري ناراحت! (روزنامه نگار ايرلندي)
51 – هيچ زني در راه رضاي خدا با مرد ازدواج نمي كند. (ضرب المثل اسكاتلندي)
52 – با قرض اگر داماد شدي با خنده خداحافظي كن. (ضرب المثل آلماني)
53 – تا ازدواج نكرده اي نمي تواني درباره ي آن اظهار نظر كني. (شارل بودلر)
54 – دوام ازدواج يك قسمت روي محبت است و نه قسمتش روي گذشت از خطا. (ضرب المثل اسكاتلندي)
55 – ازدواج پديده اي است براي تكامل مرد. (مثل سانسكريت)
56 – زناشويي غصه هاي خيالي و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل مي كند. (ضرب المثل آلماني)
57 – ازدواج قرارداد دو نفره اي است كه در همه دنيا اعتبار دارد. (مارك تواين)
58 – ازدواج مجموعه اي ازمزه هاست هم تلخي و شوري دارد. هم تندي و ترشي و شيريني و بي مزگي. (ولتر)


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهان خانه  جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
 يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
 ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط مجتبی  |