تبليغاتX

رویای من: نفیسه .:به خانه من اگر آمدی ای مهربان چراغ بیاور :. .: www.nafiseh-joon.blogfa.com به خونه خودتون خوش اومدید :.

عاشقانه

خدا چه می شد اگر پا به پاش  نه - ای کاش

نرفته بودم  و آن سایه باش   نه - ای کاش

خودش دو مرتبه  با من  قرار  فردا  را

نمی گذاشت که حالا براش  نه - ای کاش

یکی به من تلفن کرده بود یا می گفت

عمیق زل نزنم در چشم هاش   نه - ای کاش

درست  لحظه  برخورد  کامیون  با او

دویده بودم و خود را به جاش  نه-  ای کاش

خدا  مصادره  میکرد  کامیون ها  را

به جرم له شدن آدم هاش  نه - ای کاش

فقط  دو ثانیه  بر ریلهای  این  ساعت

قطار عقربه میشد یواش نه - ای کاش

دو  تا  کبوتر مریم  رها  نمی گشتند

به محض وا شدن دکمه هاش نه- ای کاش

نمرده بود زن و این چنین نمی ماندند

در انتظار قدم کفشهاش ـ نه ای کاش

درون خانه قدم  میزد و  غذا  می پخت

کنار شیطنت  بچه هاش ـ نه ای کاش

دلم دچار نمی شد به آه نه- ای وای!

غزل دچار نمی شد به کاش نه- ای کاش...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 7:37 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

ارزشت را با مقايسه کردن خود با ديگران پايين نياور.زيرا همه ما با يکديگر متفاوتيم. اهداف و آرزوهايت را با توجه به آن چه که ديگران با اهميت تصور مي کنند،تعيين نکن،زيرا فقط تو مي داني که چه چيزي برايت بهترين است. با زندگي کردن در گذشته يا آينده ، زيستن در زمان حال را از دست نده.حتي اگر يک روز در زمان حال زندگي کني،همه روزهاي عمرت را زيسته اي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

و سنگ.......
 
                     آخرین خاطره گنجشک
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

خواب دیدم سوخت در آتش تمام پیکرم                      دخترانی هرزه رقصیدند بر خاکسترم

       باد آمد دختران هرزه از من رد شدند                      آمد ،  آمد  ، سبز شد ،  روئید شکل دیگرم

     شکل دیگر من نبود اما خودم بودم هنوز                   با همان دنیا که می چرخید هی دور سرم

   آتش آمد  ، باد آمد ،  آب آمد  ، همچنان                   من قفس بودم  ، اسیران قفس بال و پرم

    چشم وا کردم و دیگر من نبودم سنگ بود                  سنگ بی شکلی که می گریید بر او مادرم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 7:44 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

سلام به همگی.rose happy

امروز تولد بنیامین کوچولوه.اون برادر زاده منه و منم قاعدتا عموش میشمtongue.خوش به حالش.بهش حسودیم میشه که یه عمو به این باحالی دارهbig grin.مردیم از بس خودمونو تحویل گرفتیم.

حیف که من ازش دورم و نیتونم اونجا باشم.دلم واسش یه ذره شدهlove struck.بنیامین جون تولدت مبارکparty clown

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

زمان واقعیتی است که بشر پیوسته در پی کشتن آن است ، اما سرانجام به دست آن کشته می شود.(بارخ اسپینوزا)

*********************************

اگر نه گفتن را یاد بگیری ، مفید ترین هنر زندگیت را یاد گرفته ای.(چارلز هادن اسیرجن)

********************************

افتادن در گل و لای ننگ نیست ، ننگ این است که در آن بمانی.(ضرب المثل آلمانی)

                                     

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

لطفا این مطلب رو کامل بخونید چون واقعا به خوندنش می ارزه

 ای داد و بیداد ، میزند این مرد میداند اینجا جائیست خشک تر از همیشه.یادش بود ،انگار خواب  دیده بود تیرهای فرو رفته در مشک را که دندانهای با غیرت را تنها نگذاشتند و چه عطشی می آورد این آب وقتی سوار ندارد طاقت تشنگی شما را.

آب می آورد  این دل نام آور .آب گفتی و معرفی نمیشود کرد دستهایی که همیشه حاجت میدهند و آن روز به دست کودکان نرسید. سوار و اسبش رسیدند به باورهای سرخشان در آسمان چندم و ما   هنوز کبک زیاد داریم، سرهایمان پیدا نیست و چه دبدبه و کبکبه ای داریم.

آهای بی غیرت نامرد ، نامت را می دانم.نگو فرزند همان بی نام و نشانی که نشان داد فقط از اوست چنین پستی و دونی.میدانم نمیدانی که پرچم گرفته ای که بیندازی و ندانسته برافراشتی دستانی را   که هنوز فرود نیامده اند.

نمیدانم چه حکمتی است در این که قرآن و سر به روی نیزه میروند و پائین می آورند شرافتتان را که از  اول نداشتید پدر و مادری که شما را بشناسند.فقط با کارهایتان معرفی می شوید.

ببینم!

بیا این طرف تو اصلا قرمز هستی .آن طرف یک جورهایی اضافه ای.من با نگاه آزادت می کنم.اینجا خجالت نکش تو از خودمانی.مشکل قدم اول است .تو توکلت به خدا باشد و نگاهت را بچرخان،

 دشمن اینک پشت سر تو است خدا، ناراحت نباش اینجا آسمان است.

چه تابلوی قشنگی !

زنی میان باغچه میدود و آدرس می خواهد و نمیدانم چرا به آن گل بی سر علاقه نشان میدهد.             خانم این گل فروشی نیست و آن را برای هزار سال نسل بشر در ویترین قلبها گذاشته ایم تا ببینند همه کبک نیستند و عقاب موجود خوش پروازی است که گاهی طول بالهایش به چند هزار سال می رسد.خورشید سفید طلوع می کند، زمین سرخ شده و آتش گرفته است.

دل این دختر عاشق پر درد است و فرزند پدری است که اصلا غروب نمی کند و غروب یادم باشد شمع روشن کنم .

در انتهای تصویر زن گل گیرش نیامده و رسوا کرده است همه شان را و زورشان به این یکی نمی رسد .

ناز نفست خانم ..... بگو،بگو.......

یکی بود ، یکی نبود.

حق بود و ظلم بود و حق مانده است و ظلم رفته است تا خار بچیند برای عروسهای جهنم. 

                                   پسر دایی عزیزم : فرشید ذوالفقاری

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

یه بیت قشنگ شنیدم که حیفم اومد شما هم نخونید

سبحه در کف ، توبه بر لب، دل پر از شوق گناه            معصیت را خنده می آید ز استغفار ما

 

سبحه=تسبیح                                       کف=دست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

كاش مي شد سرزمين عشق را
در ميان گامها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك
عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس
تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش ميشد با نسيمشامگاه
برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش ميشد در سكوت دشت شب
ناله غمگين باران را شنيد
بعد دست قطره هايش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر كشيد
كاش مي شد مثل يك حس لطيف
لا به لاي آسمان پر نور شد
كاش ميشد چادر شب را كشيد
از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميان ژاله ها
جرعه اي از مهرباني را چشيد
 در جواب خوبها جان هديه داد
سختي و نامهرباني را نديد
كاش ميشد با محبت خانه ساخت
يك اطاقش را به مرواريد داد
كاش مي شد آسمان مهر را
خانه كرد و به گل خورشيد داد
كاش ميشد بر تمام مردمان
 پيشوند نام انسان را گذاشت
كاش مي شد كه دلي را شاد كرد
بر لب خشكيده اي يك غنچه كاشت
كاش ميشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
كاش مي شد مثل قوهاي سپيد
از لب درياي مهرش آب خورد
كاش ميشد جاي اشعار بلند
بيت ها راساده و زيبا كنم
كاش مي شد برگ برگ بيت را
سرخ تر از واژه رويا كنم
كاش ميشد با كلامي سرخ و سبز
يك دل غمديده را تسكين دهم
كاش ميشد در طلوع باس ها
به صنوبر يك سبد نسرين دهم
كاش ميشد با تمام حرف ها
يك دريچه به صفا را وا كنم
كاش ميشد در نهايت راه عشق
آن گل گم گشته را پيدا كنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

يک روز بعد ازظهر وقتی که جو با ماشين پونتياکش می‌کوبيد که بره خونه  زن مسنی رو    ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

  جو می‌تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت: " من  جو هستم و اومدم که کمکتون کنم."
  زن گفت:" من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد می شدم. بايستی صدتا ماشين ديده باشم که  از کنارم رد شدن و اين واقعا لطف شما بود."
  وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره،
  زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"  و جو به زن چنين گفت:
  " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی  يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می‌خواهی که بدهيت رو به  من بپردازی بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
  چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده.
  ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می‌بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
  او داستان زندگی پيشخدمت  رو نمی‌دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
  وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می‌خوند:
  " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
 اونشب وقتی  که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت  زن فکر می کرد.
   وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:
 " همه چيز داره درست ميشه. دوستت دارم، جو!"
********
 
متأسفانه در ايران علي رغم داشتن تمدني 2500 ساله مدتها است كه اين زنجير به ما ختم شده بطوري كه در هر نوع ارتباط فقط نفع متقابل را مي سنجيم و عشق و محبت و ايثار و از خودگذشتي و كمك و همدلي و ....
 
 چيزهايي هستند كه فقط در لغتنامه‌ها يافت مي شوند... 
 
   بياييم هر كدام حلقه اي شده و زنجير عشق را دوباره تشكيل دهيم.
 
                    (جلوگيري  ازختم آن، پيشكش)!!!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر ، زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر ار آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم ؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم ، او مرده و من سایه ی اویم !

من او نیم ، آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سدازده از عشق شرر داشت

او در همه جا ، با همه کس ، در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر ! به سر داشت

من او نیم ، این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار نهان بود

وان عشق غم آلوده در ان نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

من او نیم ، آری ، لب من - این لب بی رنگ -

دیریست که با خنده ای از عشق تو نشکفت

اما بر لب او همه دم خنده ای جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده ، می خفت

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

آنکس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دیده و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد ؟!

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی و کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من ، این دل بی همر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

 

 

کاش میشد عشق را تفسیر کرد

خواب چشمان ترا تعبیر کرد

کاش میشد در خراب آباد دل

خانه احساس را تعمیر کرد

کاش میشد همچو باران بی دریغ

لحظه های سبز را تقدیر کرد

کاش میشد عشق را

با تمام وسعتش تکثیر کرد

کاش میشد اشک را تهدید کرد

مدت لبخند را تمدید کرد

کاش میشد از میان لحظه ها

 لحظه دیدار را نزدیک کرد

کاش میشد کاش میشد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

هميشه در بچگي دختر ها عاشق عروسكها هستند و پسر ها عاشق مردان غول پيكر ولي نمي دانم چه حكمتي است كه وقتي بزرگ مي شوند دخترها عاشق مردان غول پيكر ميشوند و پسرها عاشق عروسك !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

حضرت امیرالمومنین علی (ع)فرمودند

 

زمانی به مردم می رسد که فحشاء وگناهان آشکار را بلند مرتبه میدانند و پرده 

 محارم دریده می شود (وکسی اعتنا به حرام ندارد) وعلانیه زنا می کنند

 

 وخوردن مال یتیم را حلال میدانند وربا خوار میشوند ودر ترازو و پیمانه کم

 

 فروشی می کنند شراب را به عنوان آب کشمش و روشه را به عنوان هدیه و 

 خیانت را به اسم امانت حلال میدانند مردها شبیه به زنان وزنان شبیه به مردان

 میشوندو به حدود واحکام نماز بی عتنای می کنند و حج خانه خدارا برای غیر

 

 خدا میروند هرگاه چنین زمانی رسید در دیدن ماه رمضان اشتباه کاری خواهد 

 شد کاهی ماه را دو شبه تصور میکنند وگاهی ماه مخفی می شود ودیده

 

 نمیشود ولذا روزه اول ماه رمضان (که واجب است) می خورند وگاهی روزه

 

 عید ماه رمضان(که حرام است) میگیرند .

 

(مولف می گوید :یعنی توفیق از آنها گرفته می شود و موفق نمی شود و اگر

 

 اول آخر ماه را اشتباه کردن شبهای قدر را هم اشتباه خواهند کرد و ثواب

 

 عبادت آن شب هم از دستشان می رود )

 

پس در آن زمان بترسید ، که مبادا ناگهان خدا شما را به عذاب بگیرد وبدانید که 

 پشت سر آن مرگهای سریع می آید که مردم را میرباید چه ربودنی ،کار به جای

 میرسد که مرد ی صبح سالم بوده وشب زیر خاک مدفون است ویا شب سالم

 

 بوده وصبح مرده است پس اگر چنین زمانی رسید لازم است که وصیت خود را

 

 قبلاً آماده کنید قبل از آن که بلا نازل شود ولازم است که نمازهای خود را در

 

 اول وقت بخوانید از جهت آنکه شاید مرگ رسید و تا آخر وقت مهلت نداد که

 

 نماز را بخوانید .

 

وکسی که به آن زمان برسد البته شبها نخوابد مگر آنکه با وضو وبا طهارت

 

 باشد زیرا می داند مأمور خدا (ملک الموت ) برای قبض روح او می آید .

 

بعد آن حضرت آن فرمود:من شما ترساندم اگر شما بترسید  مبادا از دنیا بروید

 

 مگر آنکه مسلمان باشید و هرکس غیر از اسلام دینی برای خود انتخاب کند

 

 هرگز ازاو قبول نخواهد شد و در آخرت از زیان کاران   خواهد بود

 

                       (بحار انوار مر حوم مجلسی جلد بیستم)

 

   ش  شيخ کلینی درکتاب کافی نقل کرده که حضرت علی ابن موسی بن الرضا فرمود

 :

        هر اندازه مردم گناهان تازه ایجاد کنند که قبلاً نمی کرده اند خدا هم برای آنها

 

 بلاهای تازه ای ایجادمیکند که قبلاً آن را نمی شناخته اند . 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

 


 

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط مجتبی  |