|
|
|
|
|
گنجشک بیچاره نفس نفس می زد و از ترس می لرزید پسر بچه نگاهی به گنجشک کرد و داشت نقشه می کشید که با اون چیکار کنه که ناگهان گنجشک نوکش را در دست بچه فرو کرد و پسر بچه با جیغی بلند گنجشک را رها کرد گنجشک دیگری نگاهی به دوستش که هنوز در حال لرزیدن بود کرد و گفت : با این ترسویی خوب خودتو نجات دادی ها گنجشک ترسو نگاهی به دوستش انداخت که در دست یک مرد بود . دوستش به روی خودش نیاورد که چقدر ترسیده است و با تمام قدرت نوکش را در دست مرد فرو کرد .
گنجشک ترسو اولین باری بود که می دید مردم با چه خشونتی سر گنجشک را می کنند.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط مجتبی
|
|
||